19/7/88

1

از استادان جهان

از استادان ِ خودم ، خودت ، خودش ، سپاس گزارم

که احترام به سایه را یادمان دادند

سایه ساکت است

سایه وزن ندارد

و ما سایه داریم

پروانه ای را دیده ام که در پیله اش سایه داشت

و سایه اش رنگی بود

و همسایه های ما لباس های رنگی می پوشند

و به کاج ها سلام می کنند

کدام کوچه ی بی کلاغ

در پاییز و خش و ُ خش برگ های زیر پا

تحمل سایه ی ما را نداشت و ُ ندارد

می باید خودمان را در ساک ِ دم ِ دستی

مثل پروانه در پیله پنهان کنیم

زمستان در راه است .

 

2

زنده گی یعنی همین مداد بر میز ِ نوشتن ِ من

به خدا به همین راحتی می شود زنده گی کرد و مدام خندید

شعار نمی دهم

امتحان کنید

من وُ او زنده گی را در جیب شلوار ها ی کتان مان

با خود جا به جا می کنیم

آن ها که در زمستان کودک اند

در بهار با عشق بزرگ می شوند

آدمی حتا با عشق قَدَش بلند می شود

می گویید نه امتحان کنید

می توانید عاشق ِ نانوای محل باشید

کسی که شما را سیر می کند .

عشق راحت است

دشوارش نکنید

من شعار نمی دهم

باور کنید عشق مثل سایه همیشه با شماست

کافی ست ببینید

3

از چیزی نترسید

غرضم موعظه نیست

کفش های تان را بپوشید دماوند همین نزدیکی ست

کفش های تان را بپوشید و با عودی روشن

به میان مردم بروید

کفش های تان را بپوشید و در کشاکش ِ چشم و ُ اشک

راه بروید ، بدوید ، برای عشق آواز بخوانید

کفش های تان را دربیاورید

و پا برهنه بر آسفالت داغ

با صدای اتومبیل ها و دزدگیر ها

سماع کنید

چه سماعی می شود

جای مولانا خالی

جای صوفیان ِ معاصر خالی

من بر آسفالت شعر می نویسم

بعد کفش هایم را می پوشم