33

نمی شود دستش را گرفت

همراه من راه می آید

سایه

 

 

34

 آن چه بر سینه آسمان راه می رود 

ابر نیست

لک لک پرواز می کند

 

35

زمین می درخشد

شمش ِ طلاست از دور

مزرعه ی گندم

 

36

شب

کسی در هوا راه می رود

جوراب ها بر بند رخت

 

37

نرم نوازش می کند موهایم را

ساکت وُ کوچک  است

شانه

 

  

38

شب شده اما

 خورشید هنوز هست

تو را می بینم